در نيمه هاي شب هنگامي كه شهر در سكوت آرامش ژرفي فرورفته بود ، موقعي كه هيچ پوشالي به جز پوشال لرزان ستارگان وجود نداشت.موقعي كه عشق هاي پاك باز در آغوش معشوقان زيبا جويشان خفته بودند ، حتي موقعي كه زاهدان شب و شب زنده داران از فرط فكر خيال بر عالم رويا از بيخبري وارد شده بودند ، در گوشه اي از لبانم كه نام تو نقش بسته بود و آرام آرام زمزمه مي كردم دوستت دارم تا آخرين دقايق، ابر مهربان آمد.قلم مويش را برداشت. با قطره هاي آبي دانه هاي زرد را دانه دانه سبز كرد.
دانه ها قد كشيدند و سلام هاي سبزشان خورشيد را پر كرد.
هنگام صبح كه طبيعت بيدار شد برف كوهستان با نگاه آفتاب از خجالت آب شد. پروانه ها و زنبورها آمدند و با پروازشان جشن بهار آغاز شد.هر سال طبيعت اين جشن با شكوه را برگزار مي كند. هر سال من وتو به اين جشن دعوت مي شويم.

چه خوب است امسال كه به مهماني بهار مي رويم ، چند هديه برايش ببريم.
چطور است اولين هديه مان خوب نگاه كردن باشد؟ بيا تكرارها را از چشمانمان بشوييم و مثل شبنم صبحگاهي روي گلها ، دنيا را با نگاهي تازه وشفاف ببينيم. صبحگاهي روي گلها ، دنيا را با نگاهي تازه و شفاف ببينيم. مطمئن باش اگر با دقت نگاه كنيم زيبايي ها چند برابر خواهد شد. وقتي زيبايي ها را ديديم احتراممانبه طبيعت نيز بيشتر خواهد شد.
دومين هديه مان تميز نگه داشتن فرش سبز و ساده ي زمين است در هديهي اول قرار شد خوب ببينيم. پس به آجيل خوب نگاه كن ]لبخند[ ببين اين پسته هاي خندان و تخمه هاي آفتاب گردان از كجا آمدهاند؟ آفرين!درست ديدياز دل زمين; زميني كه به چشم نمي آيد و هميشه پيش پا افتاده است!
سومينهديمان شكر گزاري باشد. دست هايمان را بالا ببريم و مثل درختان كه هميشه در قنوتند، دعاكنيم:
«خدايا!مارا قدردان نعمت هاي بيشمارت قرار بده!
الهي،تو دوست ميداري كه من تو را دوست بدارم با آن كه بي نيازي از من! پس من چگونه دوست ندارم كه تو مرا دوست داري با اين همه احتياج كه به تو دارم!
الهي، شيرين ترين عطرها در دل من رجاي تو خداون است و خوش ترين سخن ها بر زبان اين گناهكار، ثناي توست و دوست ترين وقت ها بر اين بندهي مسكين گناهكار، لقاي توست!»

راستی تا یادم نرفته عید همگی مبارک! امیدوارم سال خوب و خوشی داشته باشید(توام با خئبی ها و زیبایی هاش رو یادم رفت
!)
پس یادتون نره که اخرین نظر رو تو وبلاگم در سال ۱۳۸۵ بدید.
تنهايي حرف نيست
تنهايي اسم ديگه ي منه! پس چه جوري خودمو فراموش كنم؟
زماني كه صداي فاصله ها نيست، زماني كه فرصتي جز براي خدا حافظي نيست و هنگامي كه جز يه پاره آهن در برابر قلبي با حرارت خورشيد وجود ندارد و اون موقع كه مرگ شقايقها و اقاقيا فرا مي رسه و زماني كهديگه چلچله اي براي عشق محبت نيست و سايبان و تكيه گاهي براي فردي كه نباشد از عشق وجود ندارد و هيچ اميدي براي فردا نيست ...
پس اي روزگار بدون كه تنها تو هستي كه توانستي صداي فاصله ها رو خاموش كني و خداحافظي رو به نابودي تبديل كني و قلبي بر صافي چشمهساران قلبت سيراب شود و حالا...
تنها تو در گوشم زمزمه مي كني كه عشق هرگز نمي ميرد!
اما چي بگم؟
وقتي خواستم زندگي كنم ، راهم رو بستند.
وقتي خواستم به راه عشق ادامه بدم ، گفتند گناه است.
وقتي به ستايش روي آوردم ، گفتند خرافات است.
وقتي گريستم ، همه و همه گفتند كودكانه است.
و حالا هيچ سخن نمي گم و مي گن كه عاشقم!
اكنون كه باد زلزله كنان مي گذرد و اشكهاي مرا روي بالهاي خود مي برد،بگو...
بگو اي كسي كه مايهي ريختن اي اشك ها هستي!نمي خواهي دردم رو بشنوي و تسكينم بدي؟
تسكين!؟فكر نمي كنم كه جاي اين لغت اينجا باشه!

روز اول با سرّي دريچه ي قلبم رو گشودم و هر چه در دل داشتم بازگو كردم!
روزاول كه كه ديدمش نهال عشقش در قلبم ريشه دوانيد و پرنده ي عشق در دلم به پرواز در اومد و مي خواستم بگم كه شاعرم تا در پيچ قافيه هاي زندگي چون عشق ستايشت كنم.گيج و منگ شدم!نمي خواستم بگم نقاشم و در ترسيم زيبايي قلم از شاخه هاي خشك انگشتانم فرو افتد.و باز من گفتم سوزانم و تو باران رحمتي!
پس از باران اميد بارش را دارم تا اينكه كوچه ي كوير تشنه از تو سيراب گدد پس با تمام وجود فرياد زدم:
به مِي آوردم گل تشنه نگفتم به شقايق/كه غمم دوستت دارم با تمام وجود
اما حالا ديگه نُچ!حالا فقط خودمم با اوني كه ديگه حرف نيست(تنهايي رو ميگم!)
نه تنها اون برام كمرنگ شده بلكه از جعبه ي مداد رنگي ام هم بر داشتمش و نمي خوام هيچ چيزي جاش بزارم!مي خوام جاش خالي باشه تا هيچ وقت يادم نره كه رفيق گريه بودن يعني چه؟![]()

اصلا شايدم اسم وبلاگم رو از «جادوي عشق» به «تنهايي حرف نيست» عوض كنم!
اينجوري شايد بهتر باشه!ولي من عجول نيستم و دوست دارم نظر شما رو هم بدونم.
بس است ديگر!ممكن نيست كه روزي حداقل ده نفر رو نبينم كه با سخن راني سر مردم رو كلاه نگذارند و بدتر از اون كه ...
نمي دونم اين واژهي «سخن راني» نخستين بار از كجا آمده؟ راستي رو بايد ديد، چرا سخن راندن؟ چرا زا راندن سخن به ميون اومده؟ شايد من دقت نكرده باشم و معناي درست و خوبي داشته باشه و ديگران بهتر بدونند!
اما تا اونجايي كه مي دونم و در شعرهم سعدي اومده:
«سعديا گرچه سخندان و مصالح گويي» «به عمل كار برآيد به سخنداني نيست»
البته حالا بايد من و شما به خودمون بگيم:
«بعديا(همون سعديا-همون سعدي دوم)
گر چه سخنران و مصالح گويي» «به عمل كار بر آيد به سخنراني نيست»
به قلم راني هم نيست(من خودم ميدونم)! ولي در هر حال سخن از راندن است!
بگذريم!
داستان معروفي از ملانصردين به خاطرم اومد كه ميخوام براتون بگم.
روزي به ملا گفتند كه كسي در پشت بام گير افتاده و نمي تونه بياد پايين چي كار بايد بكنيم؟
گفت: طناب بياوريد و يك سر طناب را به بالاي پشت بام بيندازيد تا او به كمرش ببندد.
همين كار رو كردند. بعد هم گفت: حالا همه كمك كنيد و سر ديگرش رو كه تو دست شماست رو محكم بكشيد.
همگي كشيدند و آن بدبخت فلك زده از اون بالا با مخ رو زمين افتاد و در جا مرد
ناگهان ديدند كه ملا داره فرار ميكنه و به قول معروف حسرت و حيرت در هم مي كوفت و ميگفت:
«دريغا كه من بارها به همين ترتيب د رچاه ضلالت فرو افتادگان را نجات دادم. نمي دونم كه اين بار چرا آن تجربه بر عكس عمل كرد
(!)
و اين شيوه،ترتيب اين بينواي حيرت فرومانده را اين گونه دارد.شگفتا سر اين دوگانگي بر من معلوم نشد.مگر آن كه بگويم علل و اسباب در دست من است ولي اثر و نتيجه در دست اوست»
خدا رحم كرد كه بعضي از ما مجرمان اور- خداي نكرده-خدا نشديم! وگر نه از همان آسمان هفتم يك سره سيم كشي ميكرديم به كرات پايين و بلندگويي خدا پسندانه نصب مي كرديم و در وسط آسمان و زمين يكسره براي عالم و آدم سخن راني ميكردديم!
همين وبس!
ببخشيد كه يكم زيادي طولاني شد(تازه فشردش كردم،فَك نيستش كه) ![]()
من دفعهي قبلي كه به روز شدم عمداً به كسي خبر ندادم كه ببينم كيا سر مي زنند و چه كسايي ميان بي خبر تو وبلاگم:D ولي اين بار به تك تك شما ها خبر دادم
برام هم اصلا مهم نيست كه نظر بديد يا نه (به قول بعضيا كه مي گن آپ نكردم كه نظراتم بالا بره)ولي اين برام مهمه كه ايا متنم رو خونديد و به نتيجه رسيديد يا نه

گاه در لحظه هاي تنهايي
لحظههاي هراس و بيم و اميد
دوستان را نميتوان يافت
آشنايي نميتوان ديد
![]()
![]()
![]()
با تو اما رفتن همراهي است
با سخن هاي گرم و مهر آميز
گفت وگوبا تو دارد از هرجا
گفت و گو دارد با تو از هرچيز
![]()
![]()
![]()
دست در دست اين رفيق عزيز
مختصر ميشود مسير زمان
با خبر ميشوي به آرامي
از جهان و هر آنچه هست در آن
![]()
![]()
![]()
روز كه هرجا هست ميبيني
همدمي خوش كلام و شيريني
نيمه شب لحظههاي بيخوابي
مونسي در كنار بالين است
![]()
![]()
![]()
خير خواهي كه با تو ميگويد
قدر عمر عزيز را درياب
تو كه بيگانه نيستي با او
آشناي هميشه خوب من در ياد
دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصهي بيسرو ساماني من گوش كنيد
گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا كي؟!
سوختم،سوختمفاين راز نگفتن تا كي
روزگاري من و دل صاحب كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته،ديوانهي رويي بوديم
بستهي سلسلهي سلسلهمويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبودند
نرگس غم زده اش اين همه بيمار نداشت
سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اين همه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آن كس كه خريدارشدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بس كه دادم همه جا شرح دل آرايي او
شهر پرگشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سرو سامان دارد؟!

با شنيدن اولين برخورد قطرات بارون به شيشه،اتاق حس و حال ديگه اي گرفت.هميشه هنگام بارون دوست داشتم تو كوچه و خيابون قدم بزنم!
همين طور كه به بازي قطره ها روي شيشه نگاه مي كردم به عقب رفتم و بي اختيار پالتو ام رو برداشتم و بيرون رفتم.
بارون آروم تر شده بود.هميشه وقتي لابه لاي برگهاي رنگارنگ و خيس پاييز راه مي رفتم احساس تنهايي ميكردم.
ولي خوب.در عوضش ياد تموم كارها و وعده هايي كه داده بودم و كارهايي كه بايد مي كردم مي افتادم.
ايا به وعدههام عمل كردم؟ چقدر به اهدافم رسيدم؟ دل چند نفر رو شكوندم؟
بگذريم...
تو همين حال و هوا بودم كه خاكستري توجهم رو جلب كرد كه هنوز آتشي در آن جريان داشت.
به منظور اينكه شايد از گرماش استفاده كنم جلو رفتم و توي شعلههاي آن نگاه كردم.
كم كم داشت رو به خاموشي مي رفت.با خودم گفتم اين آتش مثل وجود من است!آخه مي دونيد روش خاموش بود و درونش اتش داغ.من هم شايد ظاهر معمولي داشتم و خيلي خونسر به نظر مي رسيدم ولي درونم غوغايي بود.
آتش به سمتم زبانه كشيد ناگهان چشمم به تكهاي كاغذ سوخته افتاد.آروم جلو رفتم و برش داشتم.
خط اولش رو كه خوندم تا آخرش رفتم.
به خودم گفتم يه نامهي خصوصي!اينجا چي كار مي كنه؟ سرم پر از اما و اگر بود...!
به وسطاي جملهي اخر رسيده بودم كه آهِ ببلندي كشيدم ;اما اين آه با آه هاي قبلي فرق مي كرد.مي دونيد چرا؟
چون اين آه به خاطر خودم نبود به خاطر دل يه عاشق بود!

هميشه اينقدر تو بارون راه مي رفتم تارنگین كمونش رو ببينم اما اون روز...؟
اميدوارم اين وسط هيچ دلي مثل كاغذش سوخته نباشه!
مي خوام خودم رو معرفي كنم:
من يه كوچه ي تك و تنها بي عبورم.
كمي بيشتر از خودم مي گم:
من مسافر كويرم،مرد تشنه ي بيابون

مي دونيد از اين كه تنهام چه احساسي دارم؟
دلم ابري مثل پاييز مثل جمع ي غم انگيز
مثل اون ساز شكسته يا كه اون دلهاي بسته
مي دوني چه آرزويي دارم؟
كاشكي بارون بباره
صداي ناودون بياره
با خودش بوي تن خاك و خيابون بياره
و از چه چيزي بيشتر خوشم مياد؟
كنج يه اتاق زير شيروني
كنار دريا غروب آفتاب
بهار كه رفت،پاييز اومد
زمستون برف ريز اومد
تابستونم مرغابيا
شقايق اقاقيا
مي پرسي سهمم از زندگي چيه؟
موندن و خوندن،ماشين روندن
،دل سپردن ،با تو بودن
از تو گفتن،دل شكفتن،شايدم تنها موندن
اگه گفتي اگه اجازه ندن برم به جنگش چي كارم مي كنم؟
مي رم و بر نمي گردم كه آخر سفره!
مي دوني از چه چيزي وحشت دارم؟
سفر اين واژهي تلخ جدايي
سفر اين آخرين راه رهايي
و اينكه معمولا با چه چيزي به سفر مي رم؟
مثنوي ها بغل بغل شعر هاي ناب و بي بدل
اسم هاي خوب مثل عصل با كوله اي پر از غزل
در آخر پيامم براي يك معتاد اينه:

نگو سخته،نگو ديره،نگو دوره